نگذارید حرف هایتان بیات شود

در بحث های عشق و عاشقی و دلدادگی زیاد شنیدیم که “حرف دلت رو بزن تا دیر نشده…”.

اینجا اما نمی خوایم بحث عشق و عاشقی پیش بکشیم.

حرفی که هست اینه که در بسیاری موارد در صحن های تجاری و کسب و کار، ممکنه حرف هایی برای گفتن داشته باشیم؛ برای به اشتراک گذاری با دوستان، همکاران ویا در یک جمع حرفه ای که در سمینار/کنفرانس و امثالهم گرد هم جمع شدیم. برای خود من بسیار پیش اومده که به نظرم رسیده باید حرف بزنم اما به دلایل مختلف نزدم. مثل:

  • حراف بودم جمع (همه حرف می زنند و عملا کسی گوش نمی ده)
  • خرد شمردن حرف خودم برای آن جمع (مثلا فک می کنید بسیار ساده لوحانه خواهد بود اگر چنین چیزی را بگویم)
  • ندانستن زمینه فکری و ترس از بازخورد (ممکنه پیش خودتون بگید نکنه بقیه اشتباه برداشت کنند یا حتی اصلا نفهمن چی گفتم)
  • و …

البته اهمیت جویدن حرف ها هم نباید از نظر دور داشت. اما آنچه که اینجا برام مطرحه، حرف هایی است که به موقع نزدیم و دیگران با ذکر اون ها، به شما فهماندن که “بابا چرا شلوغش می کنی؛ بگو دیگه” و یا در بدترین حالت در یک بحث شدیدا رقابتی گوی سبقت رو از شما می گیرند.

من خودم برای موقعیت های مختلف تکنیک های خاصی تعریف کردم؛ مثلا در یک کارگاه یا سمینار، سعی می کنم در اوایل بحث با مطرح کردن یک سوال ساده ویا پاسخ به سوال برگزارکننده یخ خودم رو بشکنم. بعدش کارم خیلی راحت می شه.

یا در یک نشست شبکه سازی، که اخیرا در مدیران ایران خیلی داغ شده، سعی می کنم به چهره هایی که آشناترن و قبلا غیرمستقیم باهاشون برخورد داشتم مکالمه رو شروع کنم.  بازهم ادامه مکالمه برام راحت تر، بهتر و پرمایه تر از قبل می شه.

جالبیه ماجرا اینجاست که واقعا بعد از انجام هر کدوم از تکنیک هایی که برای خودم گذاشتم، همه چی بهتر برام پیش می ره و در خیلی از مواقع وقتی می بینم فرد مقابلم خیلی ساده تر و راحت تر و حتی با اشتیاق تر از چیزی که فکرش رو می کردم متقابلا پاسخم رو می ده و باهام بحث رو ادامه می ده، موضوع جذاب تر می شه برام.

البته در این بین نباید مطالعه علمی رو هم فراموش کرد. من خودم از کتاب “سکوت” و “کاش وقتی ۲۰ ساله بودم می دانستم” خیلی چیزها در مورد خودم و ارتباطاتی که می تونم و باید شکل بدم اموختم (البته این ها آخرین کتاب هایی بودن که مطالعه و برای خودم مستند و خلاصه برداری کردم).

کتاب “سکوت” رو خیلی دوست  دارم و به نظرم مطالعش می تونه برای هر شخص درونگرایی بسیار مفید و حتی برای افراد برونگرا هم در جهت بهبود روابط اجتماعیشون (اگر با افراد درونگرا بسیار سر و کله می زنن) مفید باشه. برای همین تصمیم دارم روش بیشتر کار و مطالعه بکنم و نتیجه رو هم در آینده به اشتراک بگذارم. ولی تا ما خروجی داشته باشیم، شما می تونین اینجا کمی در مورد کتاب بخونین.

سکوت: قدرت درونگراها

کتاب “کاش وقتی ۲۰ ساله بودم می دانستم” هم ظاهرش گولتون نرنه. آخرکتاب خود مولف، خانم تینا سیلیگ می گه “…این ها مطالبی بود که دوس داشتم قبل ۲۰ سالگی، ۳۰ سالگی و ۴۰ سالگی خود می دانستم…”. مطالب، مثال ها و فصل ها بسیار روان و آموزنده هستن. آخرین جمله کتاب رو اینجا می گذارم و شاید بعدها اگر مناسب دیدیم خلاصه کامل تر رو :”…چنانچه ذهن‏تان را از مفروضات از پیش تعریف شده تخلیه کنید، کارهای روزمره و عادی را کنار بگذارید، به جستجوی تجربه‏های تازه برآیید، تن به ماجرا بسپارید، خطر کنید و چیزهای تازه کشف کنید، نیرومندترین رویدادهای زندکیتان متبلور خواهد شد”.

جدای از این بحث ها که کمی از بیات نشدن حرف ها فاصله گرفت، همانطور که گفتم جویدن حرف ها قبل از نقل رو هم نباید فراموش کرد و به قولی حرف خام، نه به درد خودمون خواهد خورد نه اطرافیانمون. پس بهتره قبل از حضور در هرجایی و هرنقشی، روی موضوعاتی که دوس داریم صحبت ویا شرکت کنیم و نیز افرادی که با اون ها روبرو خواهیم بود، کمی مطالعه و با خودمون تمرین کنیم. یک تجربه جالب برام در یکی از سمینارهای بازاریابی دیجیتال که شرکت کننده بودم رخ داد: یکی از شرکت کننده ها از کیفیت پایین محتوا حرف می زد و وقتی دلایلش رو پرسیدم، یکیشون سر در نیاوردن از موضوع بود و خودش را سرزنش می کرد که چرا قبلش مطالعه نکرده بود و در ضمن، از تعمیمش به اینکه “باید وقتی میایم اینجور جاها قبلش مطالعه داشته باشیم ولی…” مشخص بود که دفعه اولش نیست.

0

پروژه بازاریابی جاذبه ای

همانطور که قبلا هم گفته بودم، یکی از زمینه های مورد علاقه مطالعاتی و کاریم تو زمینه بازاریابی دیجیتال، به بازاریابی جاذبه ای بر می گرده. توی شش ماه اخیر، پیرو پروژه های ریز و درشتی که با مدیران ایران داشتیم از یک طرف و تجربه ها و آموخته های خودم از طرف دیگه، تصمیم گرفتیم به کارهایی که در حوزه بازاریابی دیجیتال قرار می گیره (من جمله همین بازاریابی جاذبه ای)، یک شکل واحد داده و فعالیت هامون رو زیر همون بخش انجام بدیم.

این شد که تیمی تحت عنوان “اینباند مارکتینگ تیم” یا “IBMT” شکل گرفت و دامنه ای با همین عنوان یعنی inboundmarketingteam.ir درست و شروع به کار کردیم. سایت الان تقریبا یک ماهگی خودش را داره تکمیل می کنه و امیدوارم با اهدافی که داریم، تیمی که حرفهای خوبی برای زدن داره و تلاشهایی که در راستای اهداف داره شکل می گیره، نتایج مطلوبی رو تو زمینه بازاریابی دیجیتال به دست بیاریم.

این همه لوگوی ما 🙂

اینباند مارکتینگ تیم

0

دغدغه مهندس صنایع بودن

چند روز پیش با خانم مفاخری در مورد کار در حوزه بازاریابی جاذبه ای و استراتژی محتوا صحبت می کردیم که داستان جالبی در ذهنم مرور شد و وقتی بیانش کردم، خنده بر لبان جفتمون نشست. گفتم با شما نیز در میان بگذارم.

یادتان باشد در سری پست های مرتبط با استراتژیست های محتوا، وقتی آن ها را در ایران دسته بندی کردم، در آخر به این مورد اشاره داشتم که این دسته بندی ها من رو یاد دغدغه مهندسی صنایع بودن می اندازه.

اما داستان…

مهندسی صنایع
عکس از صفحه انجمن علمی مهندسی صنایع

سال ۸۷ بود که در رشته مهندسی صنایع – برنامه ریزی و تحلیل سیستم ها، در دانشگاه علم و صنعت ایران قبول شدم. اگر از من آن زمان بپرسید چرا مهندسی صنایع، بی تعارف باید بگویم علاقه ام به عنوان مدیریت و مدیر بود. اما خب کسی به ما نگفت که مهندسی صنایع لزوما مدیر نیست و نخواهد شد. خب خودتان که وضعیت ورود به رشته های تحصیلی در ایران را می دانید. اما من آن قدرها هم بی شناخت وارد نشدم. برادر بزرگترم هم ۱۰ سالی بود وارد این رشته شده بود. یکی از معلمان دوست داشتنی ام هم تحصیل کرده این رشته بود و گشت و گذارم در کارخانه محل کار پدر و مادرم کم نبود و کم و بیش مهندسین مختلف را می دیدم. اما این حقیقتم هست که مسئولیت های افراد در ادارات لزوما رشته تحصیلی آن ها را بازتاب نمی دهد.

به هرحال، نتیجه مشاهدات چند سال، مشاورات طولانی رودررو و تلفنی و مجلات مختلف شد: مهندسی صنایع.

ما که وارد رشته مهندسی صنایع شدیم، با اینکه دیگر بیش از ۱ دهه در بازار ایران حضور داشت، اما هنوزم به هرکی با سینه سپر کرده می گفتیم مهندسی صنایع ام، سریع می گفت: صنایع غذایی؟ دارویی؟ صنایع چی؟ و باد ما می خوابید. البته عزیزان صنایع غذایی و دارویی و … دلخور نشوند و می دانم درک می کنید دلخوری از این بود که کسی مهندسی صنایع رو درست و درمان نمی شناخت.

یکی می گفت: مهندسی صنایع اقیانوسی است به عمق ۱ سانت.

یکی می گفت: مهندس صنایع دانای نادان است.

یکی می گفت: مهندسی صنایع یعنی همه چی رو بدونی و هیچی رو ندونی.

یکی می گفت: مهندسی صنایع، …. بعله 🙂

و …

حتی استادمان از دغدغه هایش پس از فارغ التحصیلی از فرنگ و ذوق ورود به بازار ایران و مشکلاتی که در فهماندن کارشان به دیگران داشتند می گفت و من قراری حالا با گذشت سال های متمادی هنوزم شناخت درستی ازش وجود نداشت. حتی ترجمه اش هم به فارسی درست نبود! (Industrial Engineering بیشتر به مهندسی صنعتی می خورد تا مهندسی صنایع). اما رشته جذاب و دوست  داشتنی بود و همچنان هم که بررسی می کنم هیچ وقت پشیمان نشدم و نیستم (تعارف نیست که آره الان بعد این همه سال می خوای پشیمونم باشی).

البته بگذریم که تا ما فارغ التحصیل بشیم اوضاع عوض شد و حالا که در پاسخ می گفتیم “مهندسی صنایع می خوانم”، می شنیدیم :”رشته بهتر نبود؟ پیام نور فلان جام اینو داره”. حالا اینکه معیارها چی بود که برج آمال ما رو اینطور نشانه رفتند، نمی دانم یا نفهمیدم.

همچنان درد همان است

اما این نوشته خط سیر قبولی من در مهندسی صنایع رو دنبال نمی کنه. در واقع اخیرا با درگیری هایی که با استراتژی محتوا، استراتژیست محتوا، بازاریابی جاذبه ای و به طور کل حیطه بازاریابی دیجیتال داشتم، یاد آن زمان افتادم. البته الان(در یک کلام می گویم) اینترنت، همه چی را سریع به گوش همه می رساند و رقابت، دیگر شناخت و نشناخت نمی شناسه و باید سریع وارد بشی و سلوک بازار پیشه کنی وگرنه با کسب و کارت سر از بیابان در می آوری و خشتک دریدن…

خلاصه که این بار، کار در این حوزه، آنچنان ما را با مشکل معرفی به دیگران روبرو نکرده (البته گاهی به مشکل برمی خورم، اما خوشبختانه علاقه دیگران به اینکه “می دونم”، خیلی کار را بیخ دار نمی کند)، اما باز هم همان دغدغه شناخت بهتر و بیشتر و معرفی کارمان به کارفرماها، ناگزیر، دنبالمان می کند.

0

اخبار را چگونه دنبال می کنم

قبلا در قسمت منابع، در مورد منابعی که استفاده می کنم نوشته ام. این بار اما می خواهم در مورد اینکه چطور آن ها را دنبال می کنم بنویسم. با توجه به اینکه هر روز تعداد پست های زیادی در وبسایت های مختلف منتشر می شه که بیشترشون هم اخبار زرد هستند، داشتن یک ابزار در جهت دسته بندی اخبار، نوشته ها و پست ها می تونه صرفه جویی زیادی را در زمان براتون به ارمغان بیاره.

خوشبختانه یکی از این ابزارها، که به لطف آقای شاکری به من هدیه شد (باور کنید حالا مثل یک کادو باهاش رفتار می کنم)، فیدلی (feedly) است. شاید برخی از شما خیلی وقت است که با آن آشنا هستید، اما از آشنایی من با این ابزار خوب، ۵ ماهی بیشتر نمی گذرد و تازه ۱ ماهی است که به طور روزانه دارم ازش استفاده می کنم و دنبال کردن پست ها را برام هر روز راحت تر و کاراتر می کنه (هنوز کامل باهاش سازگاری پیدا نکردم و هفته ای نیست که لیست تغییر نکنه).

منابع استراتژی محتوا

البته باید بگم که هنوز تلگرام هم سهم زیادی از زندگی روزانم رو داره و در عین حال بسیاری از وبلاگ ها را حضورن بازدید می کنم چرا که حال و هوای برخی وبلاگ ها، مثل کتاب چاپی باید از نزدیک حس بشه و سرحالتون بیاره. برخی وبلاگ و وبسایت ها هم که به علت تعدد گستره کاری، فعلا به نظرم برام مفید تره حضوری بازدید کنم.

امیدوارم اگر هنوز نمی شناسید یا استفاده کاربردی ندارید حتما بازدیدی داشته باشید و براتون موثر و مفید واقع بشه. شما از چه ابزارهای مشابهی استفاده می کنید که کارهای روزانتون را راحتتر پیش ببره؟

پ.ن.: عکس بالا رو در قسمت منابع هم می گذارم و سعی می کنم در صورت تغییرات گسترده در اون، عکس رو هم در همون قسمت منابع به روز کنم.

0

چرا استراتژی محتوا؟ (کمی شخصی)

این یک نوشته کاملا مرتبط با استراتژی محتوا نیست

این نوشته در مورد چون و چرایی استراتژی محتوا یا اینکه چرا باید هر سازمانی استراتژی محتوا را برای خود پیاده سازی کند نیست.

در واقع این نوشته کمی شخصی تر، در مورد چرایی ورود من به این حوزه، چگونگی شروع ماجرا و ادامه داستان من با این کوچولوی گنده است.

شروع داستان

اواخر پاییز ۹۴، هنوز در سازمان فرآب (بخش معاونت مهندسی) مشغول به کار بودم و طبق عادت همیشگی نیم تا ۱ ساعت رو به طور نرمال، در سایت های مورد علاقم می چرخیدم و مطالب مورد علاقم رو مطالعه می کردم. یادم میاد وارد سایت وب مایند ست شدم و مطلبی توجهم رو به خودش جلب کرد. باید اعتراف کنم که ابتدا موضوع یا شرح ماجرا نبودن که توجهم را روی خودشون متمرکز کردن. بلکه عکس کارتونی بود که برای این مطلب انتخاب شده بود :)) و البته تعجب من به خاطر اینکه حس می کردم چنین عکسی خیلی به موضوع این سایت یا نویسندش نمی خوره (البته باز هم اعتراف می کنم که حدود ۲ ماه بعد ایده اصلی سایت رو فهمیدم). خلاصه از تفکرات ساده یا پیچیده من که بگذریم، وارد مطلب که شدم مستقیم سراغ عکس و پانوشتش رفتم. چشمم به کلمه استراتژی افتاد و برق زد. من کلا به کلمه استراتژی علاقه داشته و دارم-یه چیزی مثل کلمه بنز می مونه برام تو دنیای ماشین ها- ناخودآگاه تمام توجهم جلبش می شه. برای همین با یک اسکرول به بالا، متن رو از بالا به پایین خوندم.

متاسفانه چیزی که فکر می کردم نبود و کاملا گیج شده بودم. لینک های موجود در متن رو باز کرده بودم شاید بیشتر دستگیرم شه. هرچی باشه پایان نامه ام رو روی موضوع همراستایی استراتژیک تموم کرده بودم و شاید از روی غرورم احساس می کردم نباید اینطور می شد که شده. سایر مطالب رو مطالعه کردم که بالاخره تونستم با یکیشون بیشتر ارتباط برقرار کنم.

از گشت و گذارهای عادی من در سایت دو هفته ای می گذشت که به طور اتفاقی با یکی از دوستانم در مورد کاری جدید که به ذهنش رسیده بود، شروع به صحبت و تبادل نظر کردیم. تدوین محتوا برای سازمان ها. هر چند بعدها فهمیدم که نظرش بیشتر به تدوین اصول و روش های سازمانی (البته اینطور که من کاشف به عمل اومدم) بود، ولی همون صحبت جرقه ای شد تا مطالب سایت تازه پی برده ام رو با دقت بیشتری مطالعه کنم. در ماه های بعد جریان های متعددی پیش اومد و موجب شد از اون خونه ی اوقات مطالعه ام کمی دور شم.

داستان جدی می شود

اوخر زمستان با مدیران ایران شروع صحبت یک همکاری تازه رو داشتیم که کمی ایده های رد و بدل شده، دوباره من رو به سمت محتوا کشاند. دوباره چرخ زدن هام شروع شد. این بار اما روی دو موضوع: از یک طرف روی بازاریابی جاذبه ای مطالعه و وب گردی می کردم و از طرف دیگر روی محتوا و استراتژی محتوا خانه نشینی (اون موقع تنها منبعم وب مایند ست بود).

حالا از شروع ماجرای من با مدیران ایران حدود ۶ ماه مطالعه و وب گردی با یک عالمه منبع جدید می گذره و این خانه تازه خودم رو تشکیل دادم تا برداشت خودم از مطالعات و از طرف دیگه تحربیاتم که به مرور موجب درک بهتر و گاهی هم متفاوت خوانده ها می شود رو به اشتراک بگذارم.

0