#بامتمم

این هفته با دردسرهای زیادی همراه بود و آخرین گلش، گرمازدگی و مسمومیت دیروز بود.

به هرحال، با یک روز تاخیر، بلیط همایش آخر هفته رو باز کردم و یکم سرحال اومدم.

بعد هم وبلاگ های دوستان، که هریک حضور و محل نشست رو مشخص کرده بودند.

من اولین بارم هست که از نزدیک، با دوستان و گروه متمم برخورد خواهم داشت.

امیدوارم بتونم اثر لازم رو از این همایش و همراهانش دریافت کنم.

1

 

1+

با شکست بزرگ می شویم

هفته گذشته، دو ساعت مونده بود کار یک کارفرما رو تحویل بدم، کل کار با یک کلیک از هم پاشید.

سال دوم کاری در اولین شرکتی که بطور تقریبا تمام وقت (اسمی البته) کار می کردم، وقتی داشتم با یکی از همکاران تازه واردمون، WBS پروژه رو تکمیل می کردیم و تخصیص منابع می دادیم، بنا به عدم اشراف من و اعتماد به تجربه چند ساله همکار، باز با یک کلیک همه چی فرو ریخت.

روز دفاع پایان نامه کارشناسی ارشد، ۱۵ دقیقه مانده به شروع، وقتی اساتید همگی یکی یکی می آمدند، نه لب تاب من کار می کرد، نه لب تاب دانشگاه.

سال چهارم کارشناسی، نیم ساعت مونده به پایان مسابقات دومینوی درون دانشگاهی، با یک لمس اشتباه بر یک دومینو در یک گوشه کار، کل بنا فرو ریخت.

دوران پیش دانشگاهی، یک ماه مانده به کنکور، تازه می فهمیدم، نقشه راهی که رسم شده بود، از چه قرار بود و مدیریت دروسی که هنوز تکمیل نشده بود.

در ۱۱ سالگی، تنها بخاطر هماهنگی و همزمانی چند رخداد (در فاصله‏ای کمتر از چند ثانیه)، یکی از بزرگترین رویدادهای زندگیم رقم خورد. شاید مسیر زندگی‏م، با یک انحراف چند درجه ای، یا حتی ثانیه ای، متفاوت‏تر رقم می خورد. بهتر یا بدترش را نمی‏دانم.

 

خطا و شکست، همیشه وجود داره.

اما، مهم توقف نکردن در مسیر زندگیه.

خطا، شکست، جبر زندگی… بنظرم، همیشه وجود داره.

مهم تصمیم شما برای ادامه اس. نایستادن در اون لحظه، حل نشدن در آن مصیبت.

از روی مشکل همینجوری رد نشید. ولی توش گم نشید.

ریشه رو پیدا کنید و راه حل ها رو. ولی حسرت تجربه بدست آمده رو نخورید. لذت ببرید. شما یک تجربه بزرگتر شدید.

و در عین حال، چه بهتر، اگر بعضی خطاها رو زودتر و در محیطی امن مرتکب شیم، تا کمتر خسارت ببینیم.

برنامه های مرتبط با نرم افزارهای شرکت را در خانه بالا پایین کنیم، تا ببینیم کجاها ممکنه به مشکل بخوریم.

کارهایی که تا بحال نکردیم را امتحان کنیم. راه های متفاوت را امتحان کنیم.

منتظر رخ دادن فرصت نباشیم؛ یک تجربه هرچند کوچک داشته باشیم، تا کمی از زیر و بم داستان خبر دار باشیم.

داستان ما…

کار کارفرما جمع شد و تحویل داده شد.

کار شرکت با یک آخر هفته اضافی کاری و کلی تجربه جدید و پیدا کردن سرعت عمل، تحویل داده شد، بدون یک خم ابرو مدیران ارشد.

۵ دقیقه مانده به شروع دفاعم، برادر دوستم، با یک لب تاب وارد شد. کسی که اصلا فکرش را نمی کردم.

دومینو در همون زمان کوتاه جمع شد. هرچند در اون مسابقه برنده نبودیم، ولی یک ماه بعد، مصمم تر، در مسابقات کشور در بیرجند مقام سوم کشور رو بدست آوردیم.

دوران کنکور، با یک برنامه ریزی درست، و اعتماد به راهی که آمدم و اساتیدم، با درس های تکمیل نشده، نتیجه مطلوبم بدست آمد.

در لحظه ای که همه چی بهم ریخته است، راه روشن نیست. ولی اگر به آن لحظه اعتماد ندارید، به راهی که آمدید تا اینجایی که هستید برسید، اعتماد کنید.

یادم باشد، بعد از این، قدم ها رو بهتر از دیروزم بردارم، تا اگر همه چی تیره شد و آینده دید نداشت، به راهی که آمدم اعتماد کنم.

گاهی هم، باور کنم، راهی که آمدم، روزگار را هم ناچار به همراهی می کند.

وگرنه آخه کدوم رفیقی، داداشش، بدون حضور خود رفیقت، با لب‏تابش میاد سر جلسه دفاعت؟؟

 

اما برخی خطاها، قابل جبران نیست… جبر زندگی، جاهلیت ویا هرچه که اسمش باشد. بعضی وقت ها باید قبول کرد و ادامه داد.

0

کمی تغییر در اینجا

ماهیت وبلاگ تغییر می کند

اخیرا به دنبال فعالیت های کمی که در وبلاگ داشتم و ریشه یابی این موضوع تصمیم گرفتم تا کمی ماهیت اینجا را تغییر بدهم.

پیش از این تصمیم داشتم در اینجا در مورد استراتژی محتوا و بازاریابی جاذبه ای بنویسم.

به دنبال مشغله کاری و حوزه های متنوعی که در این یکسال با آن ها آشنا شدم و برخی از آن ها را دنبال کردم؛

همچنین از طرف دیگر به علت وجود منابع بهتر، از این به بعد می خواهم فضای اینجا را خصوصی تر کنم و به یک دفترچه ثبت وقایع تبدیلش کنم.

از این پس بیشتر، مطالعات، تحربیات و نوشته هایی از جنس افکار پریشان، اینجا ظاهر خواهد شد؛

خواه ناخواه ممکن است (تا حتم دارم) اصلا مخاطبی نداشته باشد و هدف از این پس بیشتر مکتوب کردن ذهنیات خودم است.

فعالیتم البته افزون نخواهد بود و در بهترین حالت یک نوشته در هفته در برنامه خودم گنجانیدم.

باقی را فعلا به صورت روزانه در کامپیوتر شخصیم می نویسم تا نوشتن به یک عادت روزانه تبدیل شود.

(با تشکر از دوستان خوبم علی کریمی، یاورمشیرفر، شاهین کلانتری و محمدرضا شعبانعلی برای کمک در روان شدن و تبدیل آن به یک عادت روزانه با ارائه نکته های خوبشان.

همچنین سایر دوستانم شهرزاد، پریسا حسینی، فواد انصاری، سجاد سلیمانی، حمید طهماسبی و سایر افرادی که خواندن نوشته هایشان هر روز بیشتر از دیروز به من انرژی می داد).

داستان را کش نمی دهم؛

مطمئنم که اینجا باب میل نخواهد بود و تصمیمی هم برای باب میل شدن آن ندارم، مگر میل خودم.

1+

شما چه می کردید؟

اگر امروز به شما اعلام کنند که شما و هیچیک از مردم روی زمین نخواهید مرد و قرار است برای همیشه بر روی زمین به همین زندگی زمینی ادامه دهید، چه تغییراتی در برنامه‌ی خود، رفتارهای خود، هدف‌های خود و سبک زندگی خود ایجاد می‌کنید(متمم

هر چقدر که بهش بیشتر فکر می کنم  بیشتر مطمئن می شوم که اهداف و راه و روشی که برایش انتخاب کردم، همان هایی خواهند بود که در هر صورت انتخاب می کردم.

اما آنچه این سوال رو برام جذاب تر می کنه، اینه که مجبورم می کنه به این اطمینان شک کنم. و دوباره بهش فکر کنم. که آیا غرق در خودخواهی ویا تاریکی ندانسته هام نشدم؟

چقدر دیگه باید بیاموزم و بدانم تا بفهمم راهی بهتر ویا راهی که “حالی بهتر” به من بده هم وجود داره و آن چه که نیست، علم ویا تجربه کافیه.

به خاطر همین، در عین حال که می گم، مطمئنم اهداف و راه و روشم، همان هایی هستند که در فراخ ترین حال فکر (البته برداشت من این شکلیه)، ممکن بود داشته باشم، باز به این فکر می کنم که در این اهداف و راه و روش، یکی از آن‏ها، هدفی به اسم “حال بهتر” و راه و روشی برای حرکت (و نه لزوما رسیدن) به سمت آن پختگی باشد.

که بدانم فردایی هم هست که باز همه این اهداف و راه و روش ها نقض می شوند، من اسیر افکار کهنه ام نمی مانم.

پ.ن: حال بهتر لزوما فقط خوشی ها نیست.

3+

دردی باب میل

این هفته مهمان یکی از دوستان قدیمی خودم رضا بودم.

رضا رو می تونم به جسارت یکی از بچه های خوش ذوق و باجسارت دوران کارشناسی معرفی کنم.

الان هم مدیرعامل شرکتی است که سفارش آنلاین گل های تزیینی (از طریق رسانه و سایت می تونید دنبالشون کنید) کار می کنند.

جفتمون، هم سابقه کار در ادارات رو داریم (حالا اگر از نوعش بگذریم) و هم سابقه کار مستقل.

یکی از بحث هامون، راجع به همین روی آوردن یه یک کار مستقل به جای کار کارمندی بود.

داشتیم از سختی هایی که در هر دو کار بود می گفتیم و اینکه با چه مشقت هایی روبرو می شویم.

من هم گفتم، “به هرحال بعضی سختی ها دلنشین ترند؛ باید بسنجی چی باب میلت هست…”.

امروز که داشتم باز به صحبت هامون فکر می کردم دوباره یاد حرف خودم افتادم.

ناخودآگاه تصویر جالبی از دوران کارشناسی جلوی چشمام اومد.

در دوران کارشناسی، بنا به یک سری حوادث تصادفی! من وارد ورزش سنگ نوردی شدم و با رغبت دنبالش می کردم (البته اگر شش ماه گذشته رو در نظر نگیریم، همچنان هم به معنای کامل معتاد این ورزش هستم).

در اون زمان که تازه شروع به تمرینات کرده بودیم، مربیمون، حمید، تنها چیزی که به من می گفت، تلاش برای بیشتر موندن روی دیواره بود. همین.

البته چون هنوز رشته خیلی جا افتاده ای نبود، بالطبع تعداد بچه ها خیلی نبود و آن هایی هم که بودند دستی بر ماجرا داشتند و خوب کار می کردند.

از میان اون جمع، تنها من و یکی از دوستانم تازه کار بودیم. که البته بعد از یک هفته تنها من مانده بودم.

خیلی خوب حال و هوای کلاس های اول صبح، فردای شب های تمرین یادم اومد که با چه مشقتی خودکار به دست می گرفتم تا نت برداری کنم.

بعضی وقت ها به دلیل عقب موندن، به گوش دادن صرف و کپی جزوه دوستان بعد از کلاس اکتفا می کردم.

دردی که صبح و شب همراهم بود و حتی تو راه رفتن هم مشکل داشتم (تو سنگنوردی، برحسب مدل کفش، لازمه شما کفش های فیت ویا گاهی چند سایز کوچکتر بپوشید تا آسیب نبینید و عملکرد خوبی داشته باشید).

اما ذوقی که برای جلسه بعدی تمرین داشتم وصف ناشدنی بود. دردی که بعد از تمرین تو وجودم بود عملا حکم دوپامین داشت.

بعدها یکی دیگر از دوستانم گفت کسایی که ورزش های سنگین و خطرناک می کنند، به نوعی معتاد اون ورزش می شوند چراکه میزان ترشح آدرنالین –و سایر ترشحات شیمیایی که یادم نمیاد- بالایی رو تجربه می کنند.

به هرحال از بحث که دور نشیم، اون زمان هم، سخت بود. ولی باب میل بود.

نمی خوام در مورد اینکه کار مستقل بهتره یا کارمندی اظهار نظری کرده باشم.

هر دو هم سختی های خودشان را دارند، هم لذت های خودشان. مهم همینه که ببینیم، در کنار مزایایی که به دست میاریم، کدام یک، سختی هایش هم باب میل اند.

0